Farid's Multimedia Site

Farid's posts with tag: books

What are tags? You can give your posts a "tag", which is like a keyword. Tags help you find content which has something in common. You can assign as many tags as you wish to each post.
View posts by people in your network with tag books
ReviewReviewReviewReviewReviewباغ آلبالوJan 27, '06 7:05 AM
for everyone
Category:Books
Genre: Literature & Fiction
Author: آنتون چخوف
بر گرفته از دوات:
http://www.geocities.com/behrouz_turani/My_Books/Cherry.html
ترجمه‏ى بهروز تورانى



باغ آلبالو

آنتون چخوف

Anton Chekhov

چاپ اول به زبان روسى: 1904م.

برمبناى گردانده‏ى انگليسى كاتلين كوك

Selected Works Vol.1

Progress, Russian Classics Series, 1979

Translated into English by Kathleen Cook



شخصيت‏ها:

ليوبو رانوسكايا مالك باغ آلبالو L. Ranevskaya

آنيا دختر هفده‏ساله‏اش Anya

واريا دختر خوانده‏ى بيست‏وچهار ساله‏اش Varya

ليونيد گايف برادرش L. Gayev

يرمولاى لوپاخين تاجر Y. Lopakhin

پيوتر تروفيموف دانشجو P. Trofimof

سيمنوف-پيشيك ملاك Simenonov-Pishchic

شارلوتا خانه‏دار Charlotta

سميون يپيخودوف كارمند S. Yepikhodov

دونياشا مستخدمه Dunyasha

فيرز مستخدم هشتادوهفت ساله Feers

ياشا خدمتكار جوان Yasha

مسافر پياده)رهگذر(

رييس ايستگاه

مأمور اداره پست

ميهمانان، خدمتكاران

صحنه: ملك رانوسكايا

پرده‏ى اول

يك اتاق، كه هنوز اتاق بچه‏ها ناميده مى‏شود. از آن، درى به اتاق آنيا باز مى‏شود. سحرگاه است، آفتاب بزودى مى‏دمد. ماه مه شروع شده و درختان آلبالو شكوفه كرده‏اند. اما هواى باغ در خنكاى صبحدم سرد است. پنجره‏ها بسته است.

دونياشا با يك شمع و لوپاخين با كتابى در دست، وارد مى‏شوند.

لوپاخين: پس قطار رسيده، خدا را شكر. ساعت چند است؟

دونياشا: تقريباً دو است )شمع را خاموش مى‏كند(. هوا ديگر روشن شده.

لوپاخين: قطار چقدر تأخير داشته؟ دست كم دو ساعت. )دهن‏دره مى‏كند و كش‏وقوس مى‏آيد(. عجب آدمى هستم! اصلاً براى اين كه از آنها در ايستگاه استقبال كنم به اينجا آمده‏ام و آنوقت روى صندلى نشسته‏ام و چرتم برده. شرم‏آور است! تو چرا مرا بيدار نكردى؟

دونياشا: فكر كردم شما رفته‏ايد. )گوش مى‏دهد( گوش كنيد! بايد آنها باشند كه دارند مى‏آيند.

لوپاخين: )گوش مى‏دهد(. نه آنها بايد اثاثه‏شان را تحويل بگيرند و از اين كارها. )مكث(. نمى‏دانم خانم رانوسكايا بعد از اين پنج سال كه در خارج بوده چه شكلى شده است. او زن باشكوهى است. چه زن راحتى است. يادم مى‏آيد وقتى جوان پانزده ساله‏اى بودم پدر مرحومم كه در آن موقع در اين ده مغازه داشت، چنان محكم به دماغم كوبيد كه خون دماغ شدم. يادم نيست بخاطر چى، اما ما توى حياط بوديم و پدرم داشت چيزى مى‏نوشيد. طورى يادم مى‏آيد مثل اين كه ديروز بود. خانم رانوسكايا كه آن موقع دختر جوانى بود - واى، چقدر هم قلمى بود - مرا به همين اتاق آورد كه صورتم را بشويد. - آن موقع اينجا اتاق بچه‏ها بود. - به من گفت: موژيك كوچولو، گريه نكن. براى روز عروسيت دماغت خوب مى‏شود. )مكث(. موژيك كوچولو!... البته. پدرم يك موژيك بود ولى حالا من جليقه‏ى سفيد و چكمه‏ى قهوه‏اى پوشيده‏ام و يك كيسه پول ابريشمى دارم كه لابد مى‏گويى از گوش خوك فراهم شده. من پولدارم. اما با همه‏ى پولهايم، اگر فكرش را بكنى، هنوز هم يك موژيك معمولى هستم )كتاب را ورق مى‏زند( من اينجا سرگرم خواندن اين كتاب بودم و حتى يك كلمه‏اش را هم نفهميدم. خوابم برد. )مكث(.

دونياشا: سگ‏ها ديشب اصلاً نخوابيدند، مثل اين كه حس مى‏كردند اربابهايشان دارند لوپاخين: چته؟ دونياشا؟

دونياشا: دستهايم مى‏لرزند. نزديك است از حال بروم.

لوپاخين: تو خيلى حساس هستى، دونياشا، اشكال تو همين است. تو مثل يك بانوى جوان لباس مى‏پوشى: آنوقت نگاه كن موهايت را چطور درست كرده‏اى! فايده‏اى ندارد. آدم بايد موقعيت خودش را بخاطر داشته باشد.

يپيخودوف با يك دسته گل وارد مى‏شود. ژاكتى به تن دارد و كفش‏هاى براقى پوشيده كه موقع راه‏رفتن حسابى جيرجير مى‏كنند. هنگامى كه وارد مى‏شود، گل از دستش به زمين مى‏افتد.

يپيخودوف: )گلها را برمى‏دارد(. اين را باغبان داده، مى‏گويد بايد آن را در اتاق ناهارخورى بگذارند. )گلها را به دونياشا مى‏دهد(.
ادامه در http://www.geocities.com/behrouz_turani/My_Books/Cherry.html


© 2008 Multiply, Inc.    About · Blog · Terms · Privacy · Corp Info · Contact Us · Help