یک بغل آزادی
چطور میتوان به شوق آمد از گفتار دختری یا زنی (۱۵
ساله، ۱۷ ساله یا هر چند ساله) که زیر عکس زنی نقاب به رو و مسلح ادعای حسرت یک
بغل آزادی دارد؟ که ایشان چون جوان هستند و مسلمان و زن که از تقسیم کار میان همسرها گپ میزند پس برویم
مدال بیاوریم و سکه بنام فمینیسم ضرب کنیم.
ای کاش زمان انقلاب وبلاگها در گردش بودند تا با چند
کلیک میرفتیم به بلاگهای ۱۵ – ۱۷ و .... سالههای آنزمان، تا روزنگارهای آنها را
میخواندیم وبرداشت "یک بغل آزادی" آنها را میدانستیم. شاید درک بهتریاز
پسروی یا پیشروی داشتیم شاید جای بسی
مسرت باشد که فردی (در اینجا زنی) صحبت ازاندازهای برابری میکند میان جنس خود و
آن دیگری، که در عالم خود چکش بر میخ و میخ بر تخته میکوبد تا دو خط موازی را در
بینهایت بهم بچسباند. اینکه او در تفکر است شروع است، پایان نیست. میگویند در شب اعدام آن کردند تا معصوم به بهشت
روانه نکنند. مگر تعقل و فلسفه در پس این حکم
نبود؟ مگر زندانبانان زن در خانه نشسته بودند؟ مگر آنها که رفتند (چه مرد و چه زن
– چه دختر و چه پسر) چون دگراندیش و دگرخواه بودند، یک بغل آزادی نمیخواستند؟
یک بغل آزادی زمانی میسر است که نقاب از چهره
برداریم، صلاح بر آتش فکنیم ونه قصد به شهادت کنیم و نه آن دیگری را شهید کنیم (ایکاش این واژه
شهید از فرهنگمان برود).