Farid's Multimedia Site

Journal

Blog Entryيک بغل آزادیApr 4, '06 12:16 PM
for everyone

نازلی جان؛

۱) تنها تفنگ و نقاب نبود حرف من، گوئی که آن نیز نمادیست از حالات روحی و تعصبات فکری. اگر این متن را بدون عکس و توجیهات می‌خواندم باز در نتیجه گفتارم تفاوتی نمی‌یافتی چرا که

مشکل دریافتن جواب نزد نواب صفوی و برداشت از حدایث پیامبر و فاطمه و علی است ، یعنی آنچه بواسطه آن و بنام آن مجاز به حتا قتل و کشتار هستیم( وای که نماد‌مش هم همان تفنگ است که بی دلیل نیست) (جالب اینکه تو خود گویا نه مطلب من را خوب خوانده‌ای نه مطلب ایشان را). حالا خوشا به حال ایشان و شما و ملت ایران که در ۱۵ سالگی ایشان متوجه شده‌اند که می‌توانند خارج از خانه حضور داشنه باشند، (مگر در همین حکومت اسلامی نماینده مجلس و رئیس شرکت و بانکدار و همان زندان‌بان زن نداریم؟ گذشته از سن ایشان چه چیز ایجاز انگیزی در این می‌بینی؟).

۲) در هیچ جا نیز نگفتم ایشان فمینیست هستند. شما و دیگران آن را مطرح کردید . بله، موافقم که احتمال آن نیز قوی است که آن لحظه که "کاره‌ای" شد بنا بر همان حدایث و به‌نام همان پیامبرو بر طبق تفسیر همان آیه آسمانی سراز گردن "مفسدان و کافران"جدا کند، خصوصا که ایشان مسئله را هم حل کرده‌اند و در "عرصه عمومی" با" آزادی" کامل "حضور" دارند تا شخصا آن کافر را به سزای عمل برسانند.

۳) مشکلی با دخترکی که در تلاش شناخت و توجیح خودش هست نیز ندارم. خیلی هم خوبست که ایشان در این تلاش هستند، مگر ما نبودیم و نیستیم؟ ولی اگر همان حرف شما را پی بگیریم که" تو محصول گفتمان‌هایی هستی که در طول زندگی‌ات در آن پرسه زدی" پس جواب خود را داده‌ای، چرا که من و تو نیز شاید گذرگاه‌های پرسه‌زنی ایشان باشیم (هر چند کوتاه زمانی) ، حال که اودر این گذر است حرفی بزن که او در آن" عرصه" غیر "عمومی" نمی‌شنود شاید مکثی کند و نظری به دور و اطراف کند. آیا تصورت بر اینست در میان آن جماعت "استشهادی" موثر افتد؟ پس آن باش که هستی و آن بگو که باور داری، او اگر جویا و هوشیار باشد راه خود می‌یابد. از این شادمانی که سینه صاف به خطا می‌رود؟

۴) "بر چسب‌های کلیشه‌ای" همان است که دیگران را به زدن آن متهم کنیم. متاسفانه آنقدر عجله داشتی به جواب دادن که در حرفهای من جز تفنگ هیچ ندیدی و واقعا" ترسیده‌ای". این خود دیگر کلیشه شده‌است که گفتار دیگر کس را کلیشه بخوانی، گویی به‌ اینوسیله سریعا گفتار تو وزن و معنا پیدا می‌کند.

اگر پس‌روی هست بنا به حتا حرف خودت همین پایبندی به اصول و مبانی حاکم و رایچ اسلام‌یست بشیوه و راه چپاولی خلفا، همین فرهنگ شهید سازی از یک سو و غارت فرهنگ هر چه خوبی‌ست از سوی دگر. اگر تبو شکنی پس چرا تبو سازی می‌کنی؟ چرا نمی‌توان گفت که همین حدیث و حدیث‌سازی‌ست که مشکل تو فمینیست و من انسان دوست و آن دختر برابری جو ست؟ همه را تلنگر می‌زنی او را هم بزن که تاریخ را بخوان تا زودتر بدانی که زنان سالهاست که در این تلاش بوده‌اند و هستند، شاید از "هوش" و "ذکاوتش" بیشتر بهره برد و در" آن جریان" موثر افتد. این چه حکمتی‌ست که اگر زن باشد و اگر مسلمان باشد تا ذره‌ای حرف راست و حق زد در هر منجلابی که غرق باشد دستها بر هم می‌زنیم و پای‌کوبی می‌کنیم که؛ کودک‌مان به حرف آمد؟


Blog EntrySibiltalaApr 4, '06 12:12 PM
for everyone
Gravatar فريد جان،
آدم ها محصولات گفتمان های اطرافشون هستند. تو محصول گفتمان هايی هستی که در طول زندگی ات در درون آنها پرسه زدی، فکر کردی، و زندگی کرده ای. خواهش می کنم برو و متنی که ريحانه در مورد آزادی های زنان در عرصه عمومی زده است را بخوان. ببين در ميان يک گفتمان اسلامی فانديمنتاليست، ريحانه به چه نتايجی رسيده است. ببين با همين برچسب استشهادی که به خودش زده است، با همين اسلحه ای که در دستش است، نگاه کن چگونه احاديث و روايات را بررسی می کند که به این نتيجه برسد که حق آزادی
حضور در عرصه عمومی را دارد. حالا تو متن را ول کرده ای، رفته ای خر يک مشت نشانه حساسيت بر انگيز را چسپيده ای؟ که تفنگ دارد...وای!!!!
اگر این متن را خارج از این وبلاگ بدون اینکه به تو بگويند نويسنده کيست می خواندی، باز هم به همين نتيجه می رسيدی؟ مساله فمنيسم نيست...این خانم اصلا شايد اگر از خودش بپرسی صد سال نيز اعتراف نکند که فمنيست است. شايد اگر کاره ای شد آدمی مثل من را هم خفه کند. اصلا مساله این نيست که ريحانه کيست. مساله متنی است که دخترکی پانزده ساله در گفتمان استشهاديون اسلامی نوشته است و حق و حقوقش را می خواهد. به نظر من نشانه شناسی ای که فقط به دنبال يک مشت بر چسب های کليشه ای بگردد که سرنوشت متن را تايين کند، مشکل ساز است و این دقيقا کاری است که تو کرده ای. رفته ای يک تفنگ ديده ای، ترسيده ای!
مخلصيم
sibil

Blog Entryیک بغل آزادیApr 4, '06 6:27 AM
for everyone

یک بغل آزادی

چطور می‌توان به شوق آمد از گفتار دختری یا زنی (۱۵ ساله، ۱۷ ساله یا هر چند ساله) که زیر عکس زنی نقاب به رو و مسلح ادعای حسرت یک بغل آزادی دارد؟ که ایشان چون جوان هستند و مسلمان و زن که  از تقسیم کار میان همسرها گپ می‌زند پس برویم مدال بیاوریم و سکه بنام فمینیسم ضرب کنیم.

ای کاش زمان انقلاب وبلاگها در گردش بودند تا با چند کلیک می‌رفتیم به بلاگهای ۱۵ – ۱۷ و .... ساله‌های آنزمان، تا روزنگار‌های آنها را می‌خواندیم وبرداشت "یک بغل آزادی" آنها را میدانستیم. شاید درک بهتری‌از پس‌روی یا پیش‌روی داشتیم  شاید جای بسی مسرت باشد که فردی (در اینجا زنی) صحبت ازاندازه‌ای برابری می‌کند میان جنس خود و آن دیگری، که در عالم خود چکش بر میخ و میخ بر تخته می‌کوبد تا دو خط موازی را در بی‌نهایت بهم بچسباند. اینکه او در تفکر است شروع است، پایان نیست.  می‌گویند در شب اعدام آن کردند تا معصوم به بهشت روانه نکنند. مگر تعقل و  فلسفه در پس این حکم نبود؟ مگر زندان‌بانان زن در خانه نشسته بودند؟ مگر آنها که رفتند (چه مرد و چه زن – چه دختر و چه پسر) چون دگر‌اندیش و دگر‌خواه بودند،  یک بغل آزادی نمی‌خواستند؟

یک بغل آزادی زمانی میسر است که نقاب از چهره برداریم، صلاح بر آتش فکنیم ونه قصد به شهادت کنیم  و نه آن دیگری را شهید کنیم (ای‌کاش این واژه شهید از فرهنگ‌مان برود).

 


Blog EntryShort StoryOct 25, '05 3:40 AM
for everyone
    برای مدت ها ندیدن
۳۰ شهريور ۱۳۸۴

بوى نان تست مى آيد، بوى قهوه و برف. اين جا سرد است. بيشتر مردم فرانسه حرف مى زنند، خانه ها همه چوبى ست و خيابان ها تنگ. وقت آمدن دوست خوبى داشتم كه خيلى گريه كرد. دلم مى خواست او هم مى آمد ولى گفت نمى تواند از آن خاك دل بكند! نگاهش كردم، خنديدم و گفتم نمى فهمم و همديگر را براى مدت ها نديدن بغل كرديم.

هنوز تازه ام. توى مترو مى نشينم و آدم ها را نگاه مى كنم؛ كلاه هايشان را، پالتو هايشان را و چكمه هاى پر از گل و كثيفشان را. همه هميشه ساكتند. گاهى صداى سگ مى آيد!

پيرزن ها زيادند، پيرمرد ها هم همينطور. اغلب نگاهم مى كنند و لبخند مى زنند. دلم مى خواهد سلام كنم و اغلب شروع مى كنند به حرف زدن و من بايد خداحافظى كنم!

از ايستگاه مترو مى آيم بيرون. دوباره مژه هايم به هم مى چسبند. اين جا خيلى سرد است. بر مى گردم تو. عصبانى ام، دلم مى خواهد راه بروم، دلم مى خواهد همه خيابان را بدوم. خسته ام از قدم زدن زير سقف فروشگاه هاى زير زمينى. آرنجم تير مى كشد؛ خودم را كوبيده ام به ديوار. دو زن چاق آنطرف تر نشسته اند روى زمين و همديگر را مى بوسند؛ دورشان پر است از شيشه هاى آبجو!

مى زنم بيرون. آب توى چشم هايم فرصتى براى پائين آمدن پيدا نمى كند. از بغض كردن هم پشيمان مى شوم. چشم هايم بد جورى يخ مى كنند ولى من بايد راه بروم. قدم هاى بلند بر مى دارم و سرم را مى گيرم بالا؛ از قوز كردن بدم مى آيد.

مى دانم كه همين الان است كه بخورم زمين ولى ادامه مى دهم. پايم سر مى خورد. خودم را نگه مى دارم. بايد قدم هاى كوتاه بردارم، سرم را بگيرم پائين و كمى هم قوز كنم؛ همه پياده رو پر است از برف هاى يخ زده!

رسيده ام به خيابان. صداى زنگ اتوبوس برقى مى آيد. سگى پارس مى كند. مى ايستم. مرد و زن چينى لبخندزنان به روبرو نگاه مى كنند. من، سگ و زوج چينى تنها موجودات توى خيابان هستيم.

آپارتمانم درست آن طرف خيابان است. در ورودى را قبل تر كسى باز كرده. صبر مى كند تا من رد شوم. اولين بار است كه مى بينمش؛ تشكر مى كنم و بدون آسانسور مى روم بالا.

پله ها را دو تا يكى رد مى كنم. از صداى كفش هايم كه در راه پله مى پيچد خوشم مى آيد. از صداى چرخيدن كليد هم همين طور؛ اين ساختمان سكوت بى ربطى دارد كه حالم را به هم مى زند!

مى روم تو. در را از پشت قفل مى كنم و زنجيرش را مى اندازم؛ ديگر يادم نمى رود! شال گردنم را باز مى كنم. پالتوم را در مى آورم و كلاهم را پرت مى كنم روى تخت و هر بار يادم هست كه مدت هاست روسرى سر نكرده ام!

همان طور با كفش مى روم جلوى پنجره. كركره ها را مى چرخانم؛ فرقى نمى كند؛ خورشيد اين جا از صبح تا شب، غروب مى كند. ياد تو مى افتم؛ ما دو نفر بوديم. روز آخر مدرسه بود. من گفتم كه نقاش مى شوم و تو گفتى كه مادر!

و به هم قول داديم كه با هم بمانيم، حتى اگر خيلى اتفاق ها بيفتد...اتفاق ها افتادند، آن قدر زياد و آنقدر سخت و بيشتر تلخ كه قولمان شكسته شد. حالا تو مادر خوبى شده اى و من در اين جاى دور، طرف ديگر دنيا، دلم خورشيد مى خواهد، درخت انار با برگ هاى سبز مى خواهد، بوى عيد و دو ماهى قرمز مى خواهد، آش رشته هاى داغ سر پل تجريش را مى خواهد و يك گارى پر از هندوانه كه بنشينم و نقاشى اش كنم.

دلم يك دوست مى خواهد.

تکتا برگین

تورنتو، مارچ ٢٠٠٤، فروردين ١٣٨٣


© 2008 Multiply, Inc.    About · Blog · Terms · Privacy · Corp Info · Contact Us · Help